تبليغاتX
تصور روشن
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی . . . . . . . تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر

دوباره زنده کردن انسان
   

"گرچه شکوه کردن بیهوده است اما لب از سخن فرو بستن نیز آسان نیست. می دانم که بیهوده است اما وقتی کسی را دوست داشتی باید  ثابت قدم باشی تا حدی که دوباره زنده کردن انسان را امکان پذیر بدانی. می توان ثابت قدم بود، سخت ثابت قدم، حتی با علم به اینکه آنچه می کنیم بیهوده است. اما نخست باید بدانیم که کارمان بیهوده است و در عین حال چنان به دنبالش باشیم که گویی نمی دانستیم و این جنون ساختگی ساحر است." دون خوان

دیر زمانیست که گمان می برم دچارم و در این دچار بودن بی عمل! اما امروز می پندارم آنچه در دل دارم تنها از سر باور به بیهودگی ست نه از سر ایمان به دوباره زنده کردن انسان!

من امروز دچار شک شده ام شاید، و هراس دارم از اینکه قالب بشکنم و پس از این همه انتظار، چون گام در راه دیگر بنهم، دوباره زنده شدن انسان تحقق یابد! و یا شاید بیشتر هراس دارم که بیهودگی را در عمل ببینم. کاش برای بیرون آمدن از این خلوت نشانه ای بیابم ...

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد
از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم
اينم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد
زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين
کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نمی‌دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد



+ نگاشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:33 بعد از ظهر  به قلم  لادن 

تفتیش عقاید و افکار
   

در اواخر قرون وسطی، در نتیجه تغییر شرایط مادی، رواج نسبی بازار صنعت و تجارت، پیدایش مانوفاکتور و موسسات صنعتی کوچک دستی، ایجاد شهرها و وسایل حمل و نقل جدید، تامین راههای ارتباطی، آمیزش اقوام و ملل مختلف با یکدیگر و ترجمه و انتشار آثار فکری، علمی و فلسفی یونانیان و ملل مسلمان در اروپا، نه تنها در ظاهر تمدن و حیات مادی اروپاییان تغییراتی روی داد، بلکه به موازات این تحولات مادی در اصول عقاید و افکار مردم نیز تغییراتی عمیق پدید آمد. این تغییرات عقاید و افکار با مخالفت شدید کلیسا که منطق آن بر تعبد و تقلید استوار بود مواجه گردید. اصحاب کلیسا می گفتند که انسان باید از تجسس و تحقیق دست بکشد و به حقارت و ضعف خویش در مقابل ایمان و عقیده و در برابر الهامات و معجزات اعتراف نماید و به آیین مسیح چشم بسته ایمان بیاورد؛ و چون بعضی از مندرجات کتاب مقدس با حقایق علمی سازگار نبود و علم و عقل بطلان آنها را ثابت می کرد، ناچار کلیسا می کوشید که عقل و علم را در خدمت ایمان و مسیحیت درآورد.

روحانیون برای تحکیم موقعیت خود و جلوگیری از افشای حقایق، کسانی را که از طریق تتبع و تحقیق به کشف مسایل مجهول توفیق می یافتند یا با استدلالی محکم، بطلان نظریات پیشینیان را ثابت می کردند، با حربه تکفیر و حبس کیفر می دادند و چه بسا منادیان حق و حقیقت را به دستور رهبران دین مسیح به وضعی فجیع محکوم به مرگ می ساختند.

یکی از متهمین آن دوره، سرگذشت خود را چنین شرح می دهد: "دستانم را به پشت آورده چنان محکم بستند که از ناخنهایم خون می آمد؛ آنگاه مرا به گودالی انداختند. اگر باز به چنین شکنجه ای دچار شوم آنچه گفته ام انکار خواهم کرد و هرچه آنها بخواهند، خواهم گفت." متهم دیگری که اسباب شکنجه را دید فریاد برآورد: "اگر بخواهید حاضرم اقرار کنم که عیسی را نیز من کشته ام."

 

به طور کلی سازمان تفتیش عقیده در کلیسای کاتولیک رومی، چنانکه اشاره شد، برای برافکندن فساد عقیده و بدعت در دین مسیح تاسیس گردید. علاوه بر این سازمانهای چندی به این عنوان تشکیل گردید که نباید آنها را با هم اشتباه کرد.

1-  تفتیش افکار قرون وسطایی در حدود 1233، هنگامی که پاپ عده ای از "دومینیکیان" را مامور تحقیق در آداب سری مذهب "آلبیگائیان" در جنوب فرانسه کرد، آغاز شد. دامنه عمل آن در ایتالیا، آلمان و ایالات پاپی توسعه یافت. و این سازمان در ایالات پاپی تا قرن نوزدهم دوام داشت.

سالها جنوب فرانسه به آتش و خون کشیده شد، لیکن باز بدعت از آنجا برنیفتاد. در حقیقت چون پاپ گرگوار نهم چنین دانست که اساقفه در قلع ماده فساد دین و بدعت چنانکه باید غیرت به خرج نمی دهند، مامورین مخصوص فرستاد تا حقیقت حال کسانی را که مظنون به پیروی بدعت اند، کشف کند. مامورین مزبور معمولا از فرقه "سن دمینک" بودند و با اینکه اختیار تام به آنها داده نشده بود، هرچه می خواستند می کردند و همه کس را به مجرد سوظن توقیف می کردند. محاکمات که در بدو امر علنی بود مخفی شد؛ متهم با متهم کننده مواجه نمی گردید و حتی نام او را نمی دانست و وکیل مدافع هم نداشت و اگر انکار می کرد به شکنجه از او اقرار می گرفتند.

هرگاه متهم به میل یا به زور به ارتداد خود مقر می آمد و توبه می کرد، به عقوبی محکوم می شد که بیشتر حبس بود و همچنین اموالش مصادره می شد.  اما اگر زیر بار توبه نمی رفت یا اینکه سابقا از ارتداد توبه کرده و توبه خود را شکسته بود، کیفرش آن بود که زنده طعمه آتش شود و این عقوبت را به دست حکام عرف یعنی مامورین شاه و سرکردگان می چشید. در عهد "سن لویی" یکی از کسانی که در "شامپانی" مامور تفتیش عقاید بود، امر کرد که یک بار 183 نفر مرتد را زنده سوزاندند.

دیوان تفتیش عقاید مدتی متمادی در جنوب فرانسه در کار بود تا ریشه ارتداد را برافکند و در ایتالیا نیز مدتها دوام داشت، لیکن در آلمان هرچند یک بار ایجاد می شد و باز موقوف می گردید. از میان روحانیون، جمعی با تفتیش عقاید سخت مخالف بودند، مخصوصا اعضای فرقه "سن فرانسوا"؛ چنانکه یکی از آنها نوشته است: "اگر پطروس و پولس نیز به این دیوان احضار می شدند، برائت نامه حاصل نمی کردند."

هیئتی که در آغاز قرن چهاردهم از طرف پاپ "کلمان پنجم" برای رسیدگی معین شد ستمگری و مظالم نامحدود دیوان تفتیش عقاید را آشکار ساخت و معلوم شد که بعضی از متهمین هشت سال بود که در زندان مانده و ابدا تحقیقی از آنها به عمل نیامده بود و گروهی دیگر به اطاقهای بدبو دچار و به عقاب  زندانیان گرفتار شده بودند. اما تفتیش عقاید به حدی قدرت یافته و چنان چشم ترسی گرفته بود که پاپ نیز نتوانست قدمی در راه اصلاح آن بردارد و به هیمن مناسبت دنباله کار خود را رها نکرد و باز بسیاری از بیگناهان را به ورطه هلاک فرستاد. 

2-  دستگاه تفتیش افکار در اسپانیا از تفتیش افکار قرون وسطایی مستقل بود و در 1478 به وسیله "فردیناند پنجم" و "ایزابل" با تصویب پاپ دایر گردید و اولین رئیس آن "توماس دتورکوماذا" بود. از آغاز به کلی تحت نظر شاهان اسپانیا قرار گرفت و مداخله پاپ منحصر به انتصاب مفتش کل بود؛ اما پاپ ها هیچگاه به این سازمان خوشبین نبودند و تاسیس آن را طغیانی در برابر قدرت پاپ می شمردند. شدت عمل این دستگاه و آزادی آن در صدور حکم اعدام، بسیار بیش از تفتیش افکار قرون وسطایی سازمانش بود. این سازمان در آغاز برای جاسوسی در میان مسلمانان و یهودیانی که تازه به مسیحیت گرویده بودند، تاسیس شد؛ ولی به زودی کارش به جایی رسید که هیچ اسپانیایی از آن در امان نبود و حتی تنی چند از قدیسان را به عنوان بدعت در دین، تفتیش کرد و در کار سانسور نشریات کارش به جایی رسید که گاهی کتبی که به تصحیح پاپ رسیده بود، محکوم می کرد!

دولت اسپانیا کوشید که تفتیش افکار را در همه متصرفات خود برقرار کند؛ اما در برخی مناطق، مامورین محلی از همکاری امتناع کردند و در ناپل مفتشین اخراج شدند. (ظاهرا با همدستی پاپ در سال 1510 م). برای نخستین بار در سال 1808 این سازمان توسط ناپلئون اول منحل شد ولی "فردیناند هفتم" آن را در سال 1814 دوباره برپا ساخت. و در نهایت در سال 1834 برای همیشه منحل گردید.

3-  در 1542 "پاپ پاولوس سوم " تفتیش افکار قرون وسطایی را به اداره ای موسوم به مجمع تفتیش افکار یا "اداره مقدس" محول کرد. امروزه در کلیسای کاتولیک رومی، دستگاهی به نام تفتیش افکار وجود ندارد، اما مجمع دربار مقدس "دربار پاپ" درباره مسایل ایمانی و اخلاقی، بدعت و بعضی از امور مربوط به ازدواج تصمیم می گیرد و کتابها را سانسور می کند.

با این حال با تمام این تشبثات و اقدامات ارتجاعی، تاریخ به سیر تکاملی خود ادامه داد و این سازمانها هرگز نتوانستد مانع از تولد فکر و اندیشه نو و رشد و بالیدن آن شوند و کاروان دانش بشری همچنان گام به گام به جلو پیش می رود و سنگرهای جدیدی می یابد و مسائل مبهم و مجهول را یکی بعد از دیگری مکشوف می نماید و مهم تر اینکه با گذشت زمان پرده از تمام ظلم ها و ستمهایی که سازمانهای مخالف آزادی عقیده و اندیشه بر ملل بسیاری روا می دارند، برداشته می شود!

.........................................................

برگرفته از:

دایره المعارف فارسی، جلد اول
تاریخ قرون وسطی، آلبر ماله، عبدالحسین هژیر
تاریخ علوم، پی یر روسو، حسن صفاری 



+ نگاشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر  به قلم  لادن  | 

حکایت یا تاریخ
   

در ادبیات کهن و غنی فارسی، حکایت معروفی وجود دارد که علاوه بر کتب و متون کهن منثور نویسندگان قرون پیش، عده ای از شاعران زبان فارسی نیز آن را در اشکال و انواع گوناگون به شعر در آورده اند و هر یک به فراخور زمان و مکان تاریخی دوران خویش از آن نتیجه ای درخور گرفته اند.

این حکایت مربوط به خری است که روزی شیر مرده ای را پیدا می کند و پوست او را از تن میکند و بر تن خود می کشد. آنگاه خود را شیری درنده و قوی پنجه فرض کرده و با همین فرض وارد جنگ می شود و به میان حیونات می رود تا مایه ی رعب و وحشت آنان شود.

گروهی از حیوانات ساده لوح و نادان نیز فریب ظاهر خری را که در پوست شیر رفته بود، می خورند و وحشت زده از برابر شیر دروغین پا به فرار می گذارند. تا آنکه روزی خر از فرط نادانی تصمیم می گیرد همچون شیران غرنده فریادی بکشد و با غرش خود بیش از پیش مایه وحشت حیوانات جنگل شود. اما همین که دهان می گشاید و نعره می کشد اهالی جنگل صدای او را می شناسند و پی به ماهیت اصلی اش می برند و به سویش حمله ور شده و حسابش را می رسند.

ویکتور هوگو نیز در شعر "حکایت یا تاریخ"  از مضمونی چنین استفاده کرده اما به جای خر میمونی نادان را قرار داده است که همان کار را انجام می دهد، با این تفاوت که به جای پوست شیر از پوست ببر استفاده می کند. ویکتور هوگو همچنین به مناسبت اوضاع آن روز فرانسه از این حکایت تمثیلی استفاده تاریخی کرده و از آن نتیجه ای سیاسی گرفته است و در واقعی لوئی ناپلئون را به صورت همان میمونی وصف نموده که پوست ببر به تن می کند ولی سرانجام کارش به رسوایی می کشد!

وی از آن جهت عنوان این شعر را "حکایت یا تاریخ" گذاشته است که نشان دهد چه بسا حکایت و افسانه هایی که یا ریشه ی تاریخی دارند یا نمونه هایی از آنها را در تاریخ می توان دید و میمونهایی را می توان یافت که با دربر کردن پوست ببر امر بر خودشان مشتبه می شود، پایان کارشان چیزی جز رسوایی نخواهد بود!

حکایت یا تاریخ

یک روز میمونی لاغر اندام و بسیار گرسنه و ناتوان
خود را در پوست ببری پوشانید
گرچه ببر حیوانی درنده و شیطان صفت است
ولی آن میمون نیز خویی درنده داشت و آرزو می کرد
که در لباس ببر ظاهر شود و دیگران را بترساند!

میمون درمانده و زبون، پس از آن که پوست ببر را دربر کرد
به خود حق داد که در میان حیوانات دیگر به قدرت نمایی و درندگی بپردازد
میمون لاغر و ناتوان وارد جنگل شد
و دندان بهم سائیدن را آغاز نمود
تا از خود هیبت و بزرگی نشان دهد
آنگاه فریاد برآورد و گفت:
"من فاتح بیشه و خارستانم
من ببری نیرومند و فرمانروای شبهای ظلمانی هستم!"

و او که حیوانی پست و فریبکار و راهزن جنگلها بود
در خارستان به کمین نشست
در میان حیوانات فریب خورده
وحشت افزود و مرگ آفرید و به هیبت دروغینش بالید
و چباول و قتل و غارت حیوانات کوچکتر را آغاز کرد
رهگذران را در تاریکی به چنگ آورد و سر برید
و قانون جنگل را که قانون قتل و کشتار بود
در تمام جنگل گسترش داد

او در لباس ببر هر جنایت و هر کار خونخوارانه را
که می توانست به انجام رساند، بی محابا انجام داد
او غاری تاریک و خوف انگیز را کشتارگاه خود ساخته بود
و از این رو هرکس که او را در لباس ببر می دید
می پنداشت که یک ببر واقعی است

او می کوشید که مانند ببرهای واقعی فریاد برآورد
و هر بار هم به طور وحشت انگیزی نعره می کشید
با فریادهای پیاپی می گفت: "نگاه کنید! ای حیوانات ضعیف بیچاره
دخمه من پر از استخوان های حیواناتی است
که من آنها را به قتل رسانده ام!
من چنان نیرومند و پر توانم
که همه از پیشگاه من واپس می روند
و از ترس می لرزند و کوچ می کنند تا از خطه ی اقتدارم دور شوند
نگاه کنید! همه در برابرم تعظیم می کنند
همه به لرزه در می آیند و پا به گریز می گذارند
پس شما نیز همگی مرا بستائید زیرا که من یک ببرم!
حیوانات نیز با وحشت او را می ستودند
و با سرعت از مقابلش پا به فرار می گذاشتند

روزی سرانجام یک حیوان درنده و نیرومند واقعی از راه رسید
آنگاه آن حیوان فریبکار را به چنگ آورد
در یک لحظه پوست ببر دروغین را مانند پارچه نازکی پاره کرد
و فاتح بزرگ را برهنه ساخت و پیش همه رسوایش کرد
و گفت: "تو میمونی بیش نیستی!"



+ نگاشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر  به قلم  لادن  | 

حل و جواب مسئله ی "ساعت عجیب"
   

دوست عزیزی در روزهای اخیر در کامنتی برایم نوشته بودند: "...دیگر حل مسائل ریاضی حلاوت خود را ازدست داده ، چرا که همگی درحل یک مسئله ساده جمع و تفریق که این روزها زبانزد عام و خاص است، درمانده ایم!" براستی هم چنین است اما ای کاش فقط در حل مسئله ای ساده درمانده بودیم. مسئله حل می شود، اما با بلاهت، فقدان منطق و عدم درک استدلال جمعیتی کثیر چه باید کرد؟!

حل و جواب مسئله ی "ساعت عجیب"

جوان بعد از آنکه عقربه های شکسته را جوش می دهد، اشتباها عقربه بزرگ را به جای ساعت شمار و عقربه کوچک را به جای دقیقه شمار می گذارد، در نتیجه عقربه بزرگ با سرعت عقربه ساعت شمار یعنی کندتر و عقربه کوچک با سرعت عقربه دقیقه شمار یعنی تندتر شروع به کار کردند.

بار اولی که جوان نزد مشتری برگشت، تقریبا 2 ساعت و 10 دقیقه از زمان تنظیم ساعت گذشته بود، یعنی حدود 8 و 10 دقیقه عصر بود. در این مدت عقربه بزرگتر (که با سرعت عقربه ساعت شمار حرکت می کرد) از 12 به 2 رسیده بود. عقربه کوچکتر هم (که با سرعت عقربه دقیقه شمار حرکت می کرد) در این مدت دو دور کامل زده است و 10 دقیقه دیگر هم جلو رفته است. به این ترتیب ساعت درست را نشان می داد.

به سادگی می توان حساب کرد که بار دوم هم، وقتی که جوان بعد از 13 ساعت و 5 دقیقه که از ساعت 6 گذشته بود به منزل مشتری رفت، حرکت عقربه های عوضی چنان بوده است که ساعت درست را نشان می داده اند: عقربه بزرگتر بعد از 13 ساعت حرکت روی عدد 1 ایستاده است. عقربه کوچکتر هم (که به جای عقربه دقیقه شمار کار می کند) در این مدت 13 دور کامل می زند و چون 5 دقیقه دیگر هم جلو می رود، روی 7 قرار دارد. به همین خاطر، مرتبه دوم هم به نظر می رسید که ساعت وقت دقیق را نشان می دهد!

 



+ نگاشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  به قلم  لادن  | 

تمام حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند!
   

... میجر پیر گلویش را صاف کرد و شروع کرد بخواندن. صدای او گرفته و خشن با لرزش بخصوصی بود، معذالک سرود را به نحو شایسته ای خواند ...

جانوران این سرزمین، جانوران آن سرزمین
جانوران هر سرزمین و آب و هوا
به اخبار مسرت انگیز من گوش بدهید
که از آینه ای طلائی می گویم
دیر یا زود آن روز می آید
انسان مستبد و ستمگر برانداخته خواهد شد
و نواحی پر میوه سرزمین ما
تنها زیر پای جانوران قرار خواهد گرفت
یوغها از روی پوزه هایمان محو خواهند شد
و زینها از پشتها و کمرهایمان
مهمیز و دهنه برای ابد از کار خواهند افتاد
شلاق بیرحم دیگر ترق و ترق نخواهد کرد
بیشتر از تصور و گمان خواهد رسید
گندم و جو و لوبیا و شبدر
همه در آن روز از آن ما خواهد بود
نوری خواهد درخشید و اراضی سرزمین ما
پرآب تر از همیشه، از آن ما خواهد بود
نسیم وزنده آن شیرین تر از همیشه
روزی که همه چیز آزاد است
برای آن روز همه باید کار کنیم
اگرچه پیش از دیدن آن روز بمیریم
گاوها و اسبها و مرغابیها و بوقلمونها
همه باید برای آزادی زحمت بکشند
جانوران هر سرزمین و آب و هوا
خوب گوش بدهید و حرفهای مرا منتشر کنید
که از آینده ای طلائی می گویم

 ... سخنرانی میجر به حیوانات مستعد و باهوش چشم انداز کاملی از زندگی آینده داده بود. آنها نمی دانستن انقلابی را که میجر پیش گویی کرده بود کی بوقوع می پیوندد. آنها دلیلی نداشتند که آن را در زمان زندگی خود تصور کنند، اما می دانستند که وظیفه خود آنهاست تا زمینه را برای آن فراهم کنند ...

... شبهای بخصوصی در هفته وقتی آقای جونز می خوابید آنها جلسه های مخفیانه خود را در طویله تشکیل داده و مختصات انقلاب حیوانی را برای دیگران تشریح می کردند. در آغاز ملاقاتهایشان توام با حماقت زیاد و بی عاطفه گی بود. بعضی از حیوانات از وفاداری و وظیفه نسبت به آقای جونز صحبت می کردند و او را ارباب می خواندند با این عنوان که آقای جونز به ما غذا می دهد و اگر اینکه او برود ما از گرسنگی خواهیم مرد. دیگران هم اصولی را بر افکار خود از این قبیل توجیه می نمودند که چه اهمیتی باید بدهیم وقتی که مردیم چه اتفاقی می افتد؟

و یا اگر بهرحال این انقلاب بوقوع بپیوندد چه فرقی می کند که ما کار کنیم یا نه؟ و خوکها با مشکل بزرگی مواجه بودند که چگونه برای آنها روح حیوانی و اصل حیوانیت را تشریح کنند.

احمقانه ترین سوالی که مادیان سفید مولی از اسنوبال کرد این بود که آیا بعد از انقلاب باز هم شکر و حبه قند وجود دارد؟ اسنوبال به آرامی جواب داد نه. مورد ندارد که در این مزرعه شکر تولید کنیم. غیر از آن تو بشکر احتیاجی نداری. تو به هر قدر جو و یونجه احتیاج داشته باشی فراهم است. مولی پرسید: "آیا می توانیم روی یالهایم روبان رنگی بزنم؟ اسنوبال گفت رفقا آن روبانها که شما وجودتان را فدای آن کرده اید نشانه های بردگی و بندگیست. شما نمی توانید که ببینید آزادی بالاتر از آن روبانهاست؟

مولی سرش را پایین انداخت ولی بنظر می رسد که متقاعد نشده است.

*****************

رمان قلعه حیوانات داستانی ست درباره گروهی از حیوانات که با تصور آنکه انسان دشمن حقیقی و باعث تمام بدبختی ها و وضعیت فلاکت بار آنهاست، دست به انقلاب می زنند و با بیرون راندن صاحبان مزرعه (در حالی که هنگام به وقوع پیوستن این انقلاب هیچ آگاهی و علمی نسبت به کار خود ندارند)، خود اداره آنجا را به دست می گیرند.

... و اسنوبال که نوشتن بهتر می دانست قلم موئی در میان دو انگشت پاچه اش گرفت و تابلوی مزرعه قبلی را با عنوان "قلعه حیوانات" رنگ آمیزی کرد.

و اصول و قوانینی را به امید داشتن آینده ای روشن، آزادی و عدالت اجتماعی بر روی دیوار طویله ثبت می کنند.

...هفت فرمان
1. هر موجودی که روی دو پا راه می رود دشمن است.
2. هر موجودی که روی چهار پا راه می رود یا دو بال دارد دوست است.
3. هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.
4. هیچ حیوانی حق خوابیدن در بستر را ندارد
5. هیچ حیوانی حق نوشیدن مشروب را ندارد.
6. هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.
7. تمام حیوانات با هم مساویند.

 ولی پس از مدتی این حکومت جدید به حکومتی خودکامه مشابه قبل تبدیل می شود.

سرود را خوانده بودند که اسکیولر با دوتا از سگها ظاهر شدند. بنظر می رسید که مطلب مهمی برای گفتن دارد. او گفت: "بفرمان رفیق ناپلئون از امروز به بعد خواندن "سرود جانوران سرزمین ما" ممنوع خواهد بود." ...

... در روی دیوار بجز این شعار چیز دیگری نبود:

تمام حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند.

و در نهایت نام مزرعه به نام قبلی خود بازمی گردد و حیوانات در می یابند هیچ تفاوتی ندارد که چه کسی بر آنها حاکم باشد، انسان یا حیوانی از میان خودشان!

... دیگر این که چه چیز در قیافه خوکها تغییر کرده، مطرح نبود. حیوانات خارج از خوک به آدم، از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه می کردند. اما دیگر ممکن نبود که بگویی کدام، کدامست؟!

 

قلعه حیوانات معروف ترین اثر جورج اورول (با نام اصلی اریک بلیر) نویسنده و روزنامه نگاری ست که در سال 1903 در هندوستان متولد شد و در جامعه بشدت طبقاتی انگلستان رشد و پرورش یافت. مدتی در برمه زندگی کرد، پس از آن به پاریس رفت و دو سال از عمر خود را بین فقرا، بی خانمانان و کارگران فصلی گذراند. وی در سال 1973 در جنگهای اسپانیا شرکت کرد و زخمی شد. و سرانجام در سال 1950 در لندن از دنیا رفت. در این کتاب نویسنده با روایت داستانی استعاری به هجومی تند و شدید علیه استبداد و به نقد و تحلیل حکومت های کمونیستی و انقلاب های توده ای می پردازد.

این روزها در حالی که بیش از یک دهه از زمانی که این رمان را خوانده ام می گذرد، در میان صفحات وب به تحلیلی دقیق از آن برخوردم که خواندن آن را به دوستان علاقه مند پیشنهاد می کنم: خوک ها و انسانها

..................................................

قلعه حیوانات - جورج اورول - ترجمه محمد فیروزبخت
http://en.wikipedia.org/wiki/George_Orwell
http://www.online-literature.com/orwell/
http://www.ketabnews.com/detail-20-fa-27.html



+ نگاشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر  به قلم  لادن  | 

TD dir="rtl" > >

هویت

من زیبایی زن هستم؛ چگونه میخواهی از دست من بگریزی؟ هرجا بروی نظیر مرا در شکوفندگی گلها و پرواز کبوتران و جهش غزالان و صدای جویباران و تابش لطیف ماه خواهی یافت، و اگر دیده بر هم نهی مرا در خود خواهی دید.




مناظری برای تماشا

خرده هایی از فلسفه
پرده هایی از عرفان
گوشه هایی از ادبیات
ریزه هایی از دانستنی ها
اندیشه های ریاضی
و خط خطی های کودکانه تصور روشن

دامنی از نگاشته هایم

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


آخرین قلم خورده ها

دوباره زنده کردن انسان
تفتیش عقاید و افکار
حکایت یا تاریخ
حل و جواب مسئله ی "ساعت عجیب"
تمام حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند!
ساعت عجیب
صدای جیرجیرکی در دوردست
آخرین حیوانی که اهلی شد، مرد یا زن؟!!؟
حل و جواب مسئله ی "در سه حرکت"
سر به بالین عدم باز نه ای نرگس مست

جاده های خیالی

هوگر - محمد علی
روزگار نامهربان - آوا
گل سرخ - نئو
ستایش های یک آریایی نیک کردار - پدرام
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست - کلاغ سیاه
آیا سوالی دارید؟ - عمو هومن
هستونک نوشته ها - هستونک
قدح اندیشه های 666 - علیرضا
آخرین پرواز - فرشته
چند قدم مانده تا او - علی پاینده
رب دوشامبر شیطانی - شیطان
دنیای زیبای من - فرزانه پارسایی
عشق هرگز نمی میرد - مهدی
پولیور خاکستری - شازده کوچولو
جان شیفته - ش.ا
آقای بی نام - نیمو
پسر شاهزاده - عمیدالملک
داستانهایی از گذشته های دور یا نزدیک - جان شیفته
نابخشوده - سعید


نقاش وبلاگ



دوست دارم هنگامی که مرگ را بر شانه چپم احساس می کنم ، تا این سرزمین پرواز کنم و در اینجا مرگ به تماشای رقصم بنشیند و خورشید غروب مرا روشن کند بی آنکه مرا بسوزاند و بتوانم با پایان بردن رقصم به خورشید بنگرم ، چرا که می دانم دیگر هرگز در بیداری یا خواب او را نخواهم دید ...

ای کوههای خاکستری به انتظار من بنشینید تا به سویتان بیایم. می دانم پیش از آنکه ذره ذره وجودم بخشی از خاکتان شود ، ذهنم تا شما پرواز خواهد کرد ...

……….

پروردگارا، سرود ستایشم را که از روی راستی و قلبی پاک تراوش می کند، بپذیر و بخشایش رسایی و جاودانگی را به من ارزانی فرما. "یسنا، هات سی و سه"