سالها بود که داستان خنده آوری که در نهایت با مرگ شخصیت اصلی و دوست داشتنی آن پایانی غم انگیز و دردناک را رقم زده بود، تمام تصویری بود که از رمان "دن کیشوت" از سن دوازده، سیزده سالگی به هنگام خلاصه سازی آن برای درس ادبیات در ذهنم نقش بسته بود.
تا اینکه پس از پست قابی برای جاودانه شدن، عمو هومن در نظری پرسیدند: "درد جاودانگی اونامونو را خوانده اید؟" پس آن نظری دیگر هم داشتم از هستونک عزیز: "می خواستم از درد جاودانگی بگویم که استاد قبلا زحمتش را کشیده بود!" و پی این دو نظر با خواندن مطالبی راجع به این کتاب بر روی سایت ها و وبلاگهای مختلف، به خواندن آن علاقه مند شدم و چند روز بعد هنگامی که برای صحافی یک کتاب به انقلاب رفته بودم، درد جاودانگی را خریدم! اما هنگامی که شروع به خواندن آن کردم، در همان مقدمه کتاب متوقف شدم.
در بخشی از مقدمه ای که آمالیا الگرا بر این کتاب آورده است این گونه می خوانیم:
"... وجود داشتن یا نداشتن مسیح، برای اونامونو علی السویه بود، و یحتمل اصرار ورزیدن در اثبات وجود او را شرعیات بافی پروتستانها می دانست. و دلیل این بی تفاوتی طنز آمیز و آشکارا فقط در این است که مسیحیت اونامونو، قائم به انسانی "گوشت و خوندار" است و تاریخی و الهیاتی که مخلوق خدا باشد نیست، بلکه متکی به حالت ایده آلیستی ذهنی است. او واعظ نیست، مبلغ دن کیشوت است.
آری او دن کیشوت را در جای مسیح – و نه بجای او – تبلیغ می کند، ولی مع ذلک همین تلاش و تعلق خاطر او حاکی از این است که دن کیشوت را جانشین مسیح می گیرد. ادعای شگفت انگیزش که می گوید خودش هم به اندازه سروانتس – اگر نه بیشتر از او – مولف بزرگترین رمان اسپانیا (=دن کیشوت) است از همین جاست. و بالصراحه می گوید سروانتش فقط "مبشر" دن کیشوت بود. و لاجرم فحوای سخنش این است که وظیفه دشوار سنگینتری که پولس حواری به عهده گرفته بود، بر دوش میگل د اونامونو افتاده است. وقتی که می گوید "هر آنگاه که خاک اسپانیا را در می نوردم ..." لحنش به لحن رسول می ماند که از مبدایی دوردست به میان ایبریان رفته بود و مسیحیت صدوقیانه ای را که با بزرگداشت یعقوب، حواری مبارزه جو، در آنجا پا گرفته بود، برهم زده بود.
با چنین لحنی و حالتی بود که اونامونو فصلهای نهم تا دوازدهم سرشت سوگناک زندگی (درد جاودانگی) را نوشت. برای بهتر فهمیدن این کتاب و این اصول و ادعای غریبی که در استقرار "کیشوتیسم به عنوان مذهب ملی" دارد، خوانندگان باید بدانند که اونامونو پیش از آنکه به مسیح به چشم دن کیشوت بنگرد، قدر و مقدار آن مرد محزون، آن شهسوار افسرده سیما را سنجیده بود. موید این قول آنکه: زندگی دن کیشوت و سانچو (دیگر اثر اونامونا) چنین آغاز می شود: "از تاریخ ولادت دن کیشوت، چیزی نمی دانیم، از کودکی و نوجوانیش هم ... خاطره نیاکان او از یادها رفته است ... سلسه النسب او به حال بیشتر وابسته است تا به گذشته ... سلسله النسب او با خودش آغاز می شود. ..."
و همچنین در بخشی از پیشگفتار مترجم (بهادالدین خرمشاهی) که قسمت عمده آن ترجمه و تلخیصی است از کتاب "اونامونو، فلسفه تراژدی"، به ماجرای سخنرانی ژنرال میلان استرای در دانشگاه سالامانکا که اونامونو در آن زمان پس از تبعید دیگر بار ریاست آنجا را بر عهده داشت، اشاره می شود که:
"... پس از تشریفات گشایش، میلان استرای به شدت ایالت کاتالونیا و قلمرو باسک را مورد حمله قرار داد و گفت که اینها "سرطانهایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا باز خواهد گرداند، خوب می داند که چگونه باید، همانطور که یک جراح مصمم و دور از هر گونه احساس همدردی کاذب، عمل می کند، این سرطان را ببرد و آن را از بدن خارج سازد." از ته آمفی تئاتر، یک نفر شعار مورد علاقه ژنرال را که "زنده باد مرگ" بود فریاد زد! ..."
و اونا مونو در بخشی از پاسخ خود به ژنرال میلان این گونه می گوید:
"... در اینجا من فریادی مرگبار و بی معنا شنیدم: زنده باد مرگ! و من که زندگی ام را با ساختن و پرداختن اصطلاحات و عباراتی گذرانده ام که پیوسته خشم کسانی را که به معنای آنها پی نمی برده اند، برانگیخه ام، باید به شما به عنوان یک کارشناس، بگویم که این کلام غیرعادی و دور از تمدن را نفرت انگیز می یابم. ژنرال میلان استرا، انسان علیلی است. این را بدون هیچگونه قصد بی احترامی بیان کنیم. او معلول جنگی است. و سروانتس نیز چنین بود. بدبختانه، امروز در اسپانیا، بیش از حد، معلول وجود دارد و اگر خداوند به کمک ما نشتابد، بزودی تعداد اینها بازهم بیشتر خواهد شد. من از این اندیشه در رنجم که مبادا ژنرال میلان استرای قدرت آنرا بیابد که بنیانهای نوعی روانشناسی توده ای را استوار سازد، چون یک معلول و ناقص که از عظمت روحی سروانتس نیز بی نصیب است، معمولا آرامش روحی خود را در معلول ساختن کسانی می یابد که در اطراف اویند. ..."
اینها و بسیاری اشارات دیگر به "دن کیشوت" و خالق آن در همان صفحات آغاز نشده "درد جاودانگی" سبب شد که در خود به شدت نداشتن تصویری درست از این اثر جاودان را احساس کنم و بار دیگر "دن کیشوت" را ورق بزنم تا آن تصویر کودکانه را تا حد ممکن بهبود بخشم.
"دن کیشوت" سوگنامه یک انسان ذلیل و نحیف و ناتوان است که به جای قدرت بازو، سودای رزم آوری در سر دارد؛ با پیکر استخوانی، جامه پولادین سلحشوران بر تن می کند، سوار بر یابوئی فرتوت می شود و به حمایت از شرافت آدمی به جنگ با دشمنان خیالی می رود و سرانجام کمدی نامه ای به وجود می آورد که هرچند به ظاهر خنده آور است، اما در باطن سرشک انسانهای حساس و واقع بین را از دیده جاری می سازد.
داستانی است "کمدی-تراژدی" که به ظاهر می خنداند و به باطن می گریاند و در پاره ای موارد دل شما را از اندوه بسیار به درد می آورد. این اثر جاودان به گفته نقادان ادب یکی از عالی ترین و برگزیده ترین شاهکارهای ادب جهان است.
خالق این اثر "میگل دو سروانتس ساآودرا" مردی است که در سال 1547 میلادی در شهر آلکالا از شهرهای اسپانیا به دنیا آمد. اما نگاهی هم بیاندازیم به زندگی خالق این اثر جاودان:
پدر سروانتس پزشک دوره گردی بود که به شهرهای مختلف سفر می نمود و در این سفرها فرزند خردسال خویش را به همراه می برد و بدین جهت سروانتس نتوانست به صورت آکادمیک به تحصیل علم بپردازد. لیکن بزودی شمشیر زنی را فرا گرفت. بیست و سه ساله بود که سفری به ایتالیا نمود و به خدمت قشون دولتی درآمد.
در سال 1571 در یک نبرد دریایی شرکت جست و زخمی گردید. پس از آن مدتی در خدمت دون ژوان اتریشی، فرمانده ارتش بود و وقتی که در سال 1575 به اسپانیا باز می گشت به دست اعراب اسیر و به بردگی رفته شد. یک سال بعد از اسیری دست به فرار زد، ولی دوباره دستگیر و زندانی شد. مدتی بعد به وسایلی طرحی برای تصرف الجزایر، که خود در آنجا زندانی بود برای سران اسپانیا فرستاد که مورد قبول آنها واقع نگشت.
چون سروانتس از کمک دولت اسپانیا مایوس شد، دست به دامان پدر و مادر خویش شد و آنها با کوشش فراوان به کمک یک تاجر مسیحی در الجزایر او را بازخرید نمودند و نجات دادند. در سال 1581 برای انجام مأموریتی به "اوران" سفر کرد و مدتی نیز در جنگهای آزروس شرکت نمود. پس از آن ازدواج نمود و چون متوجه شد که نمی تواند از راه جنگ و ستیز زندگی خویش را اداره کند، به نویسندگی روی آورد، چندین نمایشنامه و اشعار مختلفی نوشت که مورد توجه هیچکس واقع نشد و سروانتس نیز دلسرد شده، ادبیات را رها نمود و به شهر سویل رفت تا در آنجا کاری پیدا کند.
ولی پس از آنکه موفقیتی حاصل نکرد باز دست به قلم برد و این بار شاهکار بزرگ خود "دون کیشوت" را در مدت پانزده سال در دو قسمت به رشته تحریر درآورد.
آری، دون کیشوت را سروانتسی قلم زده است که یک معلول جنگی بود و دوران جوانی و میان سالگی خود را در جنگ و نبرد گذرانده بود. اما سروانتس دو دوره اساسی از تاریخ اسپانیا را در زندگی خود لمس کرده بود. دوره اول که سالهای نوجوانی وی در آنها سپری شد، دوره ی سربلندی های اسپانیایی بود که می خواست دنیای بی تمدن آن زمان را تمدن و آیین مسیحیت بیاموزد، و گمان می برد که خود حقیقت مطلق و محض را یافته است و از این رو بر آن بود که جهان را به خواست خود دگرگون کند؛ و دوره دوم که در آن اسپانیایی را دید که چگونه از آن اوج فروافتاد و مجبور شد بپذیرد که آدمی با سلحشوری و تکیه به آیینی مانند مسیحیت نمی تواند ملت های دیگر را در بند کشد و آنها و فرهنگشان را به خواست خود تغییر دهد.
اعمال سلحشورانه دن کیشوت و اراده ی عدالت جویانه ی او اگر احمقانه و حتی جنون آمیز جلوه می کند، ناشی از آن است که سروانتس با نگاهی انتقادی به تاریخ اسپانیا و به جوانی خود می نگرد، به سالهایی که به اسارت و حتی بردگی در الجزایر گذراند و در نهایت دولت اسپانیا کمکی برای آزادی او نکرد.
اما عظمت روح سروانتس آنجا رخ می نماید که در نگاهی به گذشته خود، به عمر بیهوده ای که گذشت، آنجایی که حقیقت دوره ای در پس دوره ای دیگر در گذر زمان انکار شد؛ راه ماندگاری را در ایمان به عدالت حتی در جهانی از بی عدالتی ها یافت. و این راه ماندگاری را راز جاودانگی اثری ساخت که یک سال پس از تمام کردن آن، چشم از جهان فرو بست.
دن کیشوت، انسانی که از نیمه دوم قرن شانزده تا به امروز مظهر سبکسری و گزافه گوئی و اعمال جهالت آمیز است، در حقیقت یک انسان ابله و تهی مغز نیست. زیرا اگر جاهل بود و سفیه هرگز این آرمانهای بزرگ بشر دوستانه را نداشت؛ در پی آن برنمی آمد که به حمایت از نیکی با پلیدی به جنگ برخیزد، بلکه انسانی است عاقل که می خواهد وجود خود را هرچه هست در راه پشتیبانی از محرومان و مظلومان فدا کند، اما چون شرایط سلحشوران و رزم آوران را ندارد دیگران را به خنده وا می دارد و خویشتن را یک مجنون سودایی جلوه می دهد.

نگارهای از دن کیشوت و پانچا، اثر گوستاو دوره در ۱۸۶۳م.
و اگرچه در انتهای داستان، دن کیشوت در می یابد که راهی که پیموده، راهی بی سرانجام است، و تصمیم می گیرد که بازگردد و در راه بازگشت جان می سپارد، ولی سانچوپانزا، همان شخصت کوتاه، چاق و همیشه وفادار داستان نقطه عطفی می گردد تا نگاه نهایی یعنی ایمان به عدالت سروانتس را به نیکی بنماید و پیروزی آدمی بر خودخواهی ها، حرص، طمع و جاه طلبی هایش را به نمایش بگذارد. سانچوپانزا که با وجود تمام ترسها و دودلی هایش که نتیجه واقع بینی اش در مقابل توهمات دن کیشوت است، بی آنکه ایمانی به باورهای دن کیشوت داشته باشد، در ابتدا تنها به قصد حکومت بر جزیره ای دور افتاده با او همراه می شود. اما در انتهای این همراهی، به باور عدالت جو و بشر دوستانه دن کیشوت ایمان می آورد و آن قصد اولیه رنگ می بازد.
.......................................................................................
پی نوشت: در جمع آوری و نوشتن مطلب از منابع متعددی استفاده شده است.